دسته‌بندی نشده

هنوز گرد و خاک فروننشسته بود

هنوز گرد و خاک فروننشسته بود

هنوز گرد و خاک فروننشسته بود. اما او به طرز عجیبی داشت جزییات صحنه را می‌دید. حتی تک تک ذره گردوخاک را می‌دید و می‌توانست بشمارد چند تا دانه ماسه الان توی هوا پراکنده است. دستش روی دکمه بود. به یکباره دلش پرکشید برای سنجاقک! اسم دخترش زینب بود ولی او صدایش می‌کرد سنجاقک. با خودش گفت: یک هفته است صورتش را نبوسیده‌ام! دلش هوس چایی‌های سنجاقک کرد که توی وسایل آشپزی پلاستیکی‌اش درست میکرد.

 هنوز گرد و خاک فروننشسته بود. خیالش راحت بود که راضیه، همسرش مثل کوه استوار است. او خوب بلد است در نبود او خانه را و خانواده را مدیریت کند. یادش افتاد به روز ازدواجشان. چه لحظه‌ای بود وقتی که چادر سفید را از روی صورت راضیه کنار زد. آن لحظه قلبش شده بود عین باغچه باریک روی صبحانه‌خوری خانه پدرش، وقتی غروب‌های دم عید، گلهای شب‌بویی که تازه پدر توی باغچه کاشته بود فضای خانه را معطر می‌کردند.
آخ مادرش! دلش شور زد برای واریس پای مادر. درد واریس پا و درد دست‌های مادرش، همیشه اعصاب او را به هم می‌ریخت. آخر هم نفهمید این درد لامصب را چطور باید درمان کرد. از بس مادر لباس‌های تک‌پسرش را که همیشه‌ی خدا پر از خاک و خُل بود توی لگن کنار حوض حیاط چنگ زده بود، اعصاب دستش چسبندگی پیدا کرده بود. حالا دیگر هیچ دوا و درمانی هم جواب نمیداد که لااقل او را از خجالت مادرش دربیاورد. از وقتی پدرش به رحمت خدا رفته بود، مادر با آشپزی برای مجالس عزا و عروسی. خرج تحصیلش را درآورده بود. واریس پایش، یادگار همان سرپا ایستادن‌های پای دیگ بود.

هنوز گرد و خاک فروننشسته بود. یادش آمد مهلت اجاره‌ی خانه تمام شده بود و او توی این مدت حتی وقت نکرده بود دنبال خانه برود. نگران شد نکند صاحبخانه راضیه را تحت فشار بگذارد. وااای مدرسه سنجاقک! به بچه قول داده بود این بار دیگر به جای راضیه، خودش توی جلسه اولیامربیان شرکت کند. ولی…

هنوز گرد و خاک فروننشسته بود. چند دقیقه پیش دکمه لانچر را زده بود. و موشک با آن عظمتش عین پر کاهی روانه شده بود تا خانه صهیونیست‌ها را روی سرشان خراب کند. چند دقیقه نشده بود که هواپیمای F35 که بالای سرشان پرواز می‌کرد، گرایش را گرفته بود و آن بمب چند میلیون دلاری‌اش را به سمت او و لانچرش نشانه رفته بود. بمب، صاف خورد توی لانچر و گردوخاک بود که پخش شد توی هوا. او خیلی واضح دید که جسمش چند تکه شد و حتی دید هر تکه از بدنش به کجا پرتاب شد. ولی به محض انفجار، خودش را دید که هنوز همانجا ایستاده است. کنار لانچری که آتش گرفته، و هنوز دستش روی ماشه بود. هنوز گرد و خاک فروننشسته بود که رفقای شهیدش را دید دارند به سمتش می‌آیند. لباسی از نور برایش هدیه آورده بودند. همین طور که به سمتشان می‌رفت با خودش گفت: خدا رو شکر! امروز صبح، تلفنی به راضیه گفتم چقدر دوستش دارم!!

#رهبرشهید
#شهیدخامنه_ای
#امام_شهید

نویسنده: غلامحسن اسکندری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا